بخاطر یکسری مسائل امنیتی دیگر وبلاگ نخواهیم نوشت
خدانگهدار
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:32  توسط دل
|
گاهی وقتا لذت یک چای داغ با یک شکلات کوچولو را با هیچ چیز عوض نمیکنم
دلم میخواهد برم برای خونه جدیدمون پرده بخریم،ولی این فروشنده خونه اینقدر بدقلقه که دلم نمیخواهد بهش بگم میخواهیم بیام پرده ها رو اندازه بگیریم اونم سرمون غر بزنه
من کلا آدم بسیار عجولی هستم دلم می خواهد در عرض یک روز تمام کارهای خونه انجام بشه،اسباب کشی کنیم و فرداش تو خونه جدیدمون راحت و آسوده سر بر بالش بگذاریم،ولی معمولا کارهام کشدار میشه و من هم با جریان زندگی پیش میرم و میگم خدا رو شکر حداقل یکماه دیگه تو خونه خودمون خواهیم بود
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:56  توسط دل
|
من اینقدر به چشم زدن حساسم ؛ حتی خودم هم خودم را چشم میزنم ؛ این تهران آمدنمان؛ خانه خریدن در تهران و کار در دفتر تهران در چشم خیلی ها رفته ؛اینقدر که مریضی و ناراحتی امانم را بریده
دیروز یکی از آشنایان مرا دیده ؛ به من میگه دختر تو شانست طلا است؛ با خودم گفتم آن زمان که دختر شما در دوران عشق و عاشقی بود من داشتم خودم را برای قبولی در دانشگاه می کشتم و شما به من میگفتید دنبال شوهر باش درس به چه دردت میخورد ،حالا من کار مناسب دارم او دو بچه؛ خوب باید فرقی بین ما باشد
یکی دیگر بهم گفته خوب توانستی شوهرت را راضی کنی در عرض یکسال ببری تهران؛ من که نتوانستم ، خوب من ۲۸ سال تهران بودم ، ضمن اینکه شوهرم خودش راغب به تهران آمدن بود نه من
..................................................................
چقدر پدر و مادر بودن کار سختی است؛ اگر سرت درد بگیرد آنها میمرند و زنده میشوند،روزی دو - سه بار زنگ میزنند حالت خوب است ؛مشکلی نداری اگر حالت بد است بیاییم دنبالت ،قرص هایت را خورده ای
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:26  توسط دل
|
به اطلاع همگان میرساند روز چهارشنبه که مصادف بود با یکمین سالگرد،یکمین ماهگرد،یکمین هفتگرد و یکمین روزگرد پیوند بین من و آقای همسر، نه تنها روز خوبی نبود بلکه جزء بدترین روزهای زندگی مشترکمان به ثبت رسید.
۴ شنبه سر یک مسئله ایی در مورد خونه با آقای همسر شروع به صحبت کردیم و ایشون بهشون برخورد که من همچین توقع مالی ازش دارم. آقای همسر هم یک اخلاق بدی که داره، اینه که تا از دستم ناراحت میشه یا حتی موضوعی بر وفق مرادش نباشه اصلا با من حرف نمیزنه و من هم یک اخلاق بدی که دارم اینه که اصلا تحمل ناراحتی و قهر با کسی رو ندارم و همش دور و ورش میگردم و منت کشی میکنم تا با من حرف بزنه، حتی اگر من مقصر نباشم.
خلاصه که آقای همسر گفتند که من اون توقع مالی شما رو در مورد خونه برآورده نمی کنم ، ما هم با احترام تمام گفتیم چشم ، فقط مهر و محبتتان را از ما دریغ نفرمایید. با اینکه حق رو ۱۰۰ نه ولی ۸۰ درصد به خودم میدادم ، چون من و خانواده ام بسیار در پول خونه کمک کرده بودیم، و از این به بعد هم من باید در بدهی هایی که آقای همسر در مورد اقساط خونه دارم کمکشون کنم ، ولی با تمام این احوال کوتاه اومدم ،چون اصلا حوصله دردسر و ناراحتی رو ندارم.
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 9:10  توسط دل
|
امروز طبق تیکر بالای وبلاگم ۱سال ،۱ماه ،۱هفته ،۱روز از ازدواجمون میگذره، توی این یکسال دوبار خونه ام ،۳ بار کارم عوض شده اند ، قیافه ام یکسال پیر تر شده ، تجربه ام یکسال بیشتر شده ،توی این چند ماه اخیر، کلی دوست وبلاگی پیدا کردم ،همه تغییرات و تجارب برام قشنگ بوده و دوستشون دارم، امروزم منتظر یک اتفاق شیرینم، نمیدونم این رندی اعداد چه شانسی رو میخواهد برام بیاره، فقط خوشحالم و منتظرم تا دلیلش پیدا بشه 

+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:15  توسط دل
|
توی یه موزه معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بود که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه
یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود با مجسمه شروع به حرف زدن کرد و گفت:
این منصفانه نیست!
چرا همه پا روی من می ذارن تا تو رو تحسین کنن؟!
مگه یادت نیست؟
ما هر دومون توی یه معدن بودیم, مگه نه؟
اين عادلانه نيست. من خيلی شاکيم!
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:
یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟
سنگ پاسخ داد آره، آخه ابزارش بهم آسيب میرسوند. آخه گمون میکردم میخواد آزارم بده، آخه تحمل اون همه درد و رنج رو نداشتم.
و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:
ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.
به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .
به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.
پس بهش گفتم:
هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!
و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.
و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!
پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن.
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:20  توسط دل
|
دیروز شوهری رفته اوراق مسکن رو خریده ولی واممون رو یکماه دیگه میدهند،حالا گفتند باید یک گواهی اشتغال بکار بیارید که ضمانت باشه
حالا ما هم از صبح به این شرکتمون گفتیم یک نامه بزن ، میگه باید بره دفتر اهواز، زنگ زدم مدیر امور اداری دفتر اهواز اونم میگه تو چرا بدون خداحافظی رفتی،هیچکس خبر نداره، منم گفتم آقای گ همه خبر دارند چون بجاییکه به موبایلم زنگ بزنند حالم رو بپرسند زنگ میزنند روی شماره شرکت در دفتر تهران
حالا این آقای گ که مدیر امور اداری شرکت ما باشه و همه هم کلی ازش حساب میبرن حتی خود مدیرعامل، گیر داده که تو چرا نامه انتقالی نزدی و رفتی،گفتم بابا جان زدم دادم دست منشی دفتر تهران برای شما فاکس کنه ، اونم میگه نه چون نامه انتقالی شما نیومده من هم نامه اشتغال بکار رو بهت نمیدم، یعنی نگفت نمیدم گفت امروز میدم ولی هرچی زنگ میزنم میگن بیرون شرکته.
هیچی کار وام خونمون که یکماه طول میکشه اینها هم یکماه لفتش میدن که بشه دو ماه، بابا زود باشید ما میخواهیم بریم سر خونه زندگیمون، خسته شدیم از این بی خانمانی
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:53  توسط دل
|
۵ شنبه به داییم که گفتم بانک مسکن میخواهد۳ میلیون پول برای سود وام مشارکت از ما بگیره ، گفت نه پول را باید اون سازنده خونه بده نه شما و اینکار غیر قانونیه، ما هم زنگ زدیم به فروشنده گفتیم ، فروشنده هم که آدم بسیار مضخرفی و رندیه گفت نه شما که باید برید۳ میلیون تومن وام بخرید من دارم بهتون لطف میکنم، گفتیم خوب اگر ما میدونستیم که خونه۷ میلیون وام داره بجای ۱۰ میلیون خوب ما هم از اول یک حساب دیگری میکردیم
حالا تصمیم گرفتیم وام (مشارکت در ساخت مسکن)فروشنده رو پس بدهیم و خودمون یک وام مسکن که بصورت اوراق مسکن میفروشند بخریم ، هر یک میلیون تومان ۲۷۵-۲۹۰ هزار تومان قیمتشه، اونم تقریبا یکماه دیگه حاضر میشه
حالا فروشنده هم پاش رو کرده تو یک کفش که ۲۵ اردیبهشت باید بیایید محضر وگرنه روزی ۱۰۰ هزار تومان ازتون خسارت میگیرم ، الان بخاطر وام مسکن و بقیه پول خونه خودمون تو اهواز که تاریخ تحویل و محضرش ۶ خرداده هست ۴۳ میلیون کم داریم ، اگر بخواهیم پول سودی هم بگیریم یک میلیون و سیصد هزار تومن باید برای این یکماه بدهیم. ضمن اینکه من و شوهری تا موقع تحویل گرفتن خونمون که میشه حدوداً یکماه دیگه باید خونه پدرم باشیم و برای هردومون خیلی سخته
نمیدونیم چکار کنیم، دیگه هیچ راهی به ذهنمون خطور نمیکنه، برامون دعا کنید کارها ردیف بشه
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 15:25  توسط دل
|
امروز رسما معلوم شد که بیچاره شدیم
ما تا حالا ۶.۵ میلیون برای پول خونه کم داشتیم ، امروز صبح شوهری رفت بانک مسکن برای اون ۱۰ میلیون وامی که رو خونه هست،تشکیل پرونده بده ، گفتند ۳۰٪ وام را باید همین الان بدید و ۵۰۰-۶۰۰ هزار تومن هم برای اینکه بنام شما بشه
یعنی ۱۰ میلیون تومن الان کم داریم، شوهری هم زنگ زد به من که این چه کاری بود کردی بدون حساب و کتاب رفتی خونه قولنامه کردی ، گفتم بابا بنگاه داره گفت فقط ۱۷۰ هزار تومن قسط داره کار دیگه ایی نداره ، خوب من از کجا میدونستم که این برنامه ها رو داره
از وقتی هم که اومده خونه رو دیده کلی غر زده اینجاش اینجور اونجاش اونجوره گفتم بابا من چکار کنم با این پول بهتر از این نمیشد ، به خدا خونه خیلی کوچیکه ولی قشنگ و نوسازه
رابطه شوهری با من قمر در عقربه ،اصلا نه میگه نه میخنده ، فقط میگه تو منو تو دردسر انداختی، میگم بابا اگه سختت هست بفروشش و بریم جایی دیگه بگیر ، همین الان ۱۰ میلیون بیشتر میخرند
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:58  توسط دل
|
وااااااااااااااااااااای ، اون همکارم (آقای چ) که دیروز گفتم نیومده ،امروز اومده و داره از صبح بی وقفه فک میزنه،اینقدر از خودش و کارهاش ، سن و سالش و ....... تعریف کرده که تمام رگهای مغزم داره میزنه،یعنی باورتون میشه کسی بتونه از ۸ صبح تا حالا ۱۳.۲۱ دقیقه است مدام حرف بزنه؟؟


داستان تعریف میکنه و خودش غش میکنه از خنده ، خدایا نجاتم بده
آقای ج میگه دو تا پسرها که الان تو اتاق بغلی هستند قبلا پیش این بودن حالا فرار کردن رفتن اونجا
الان هم که به من امان داده داره با تلفن حرف میزنه
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 13:24  توسط دل
|
امروز کارم رو تو دفتر تهران همون شرکت اهواز شروع کردم ، محیط خیلی قابل قبول تر و بهتره ،میتونم بگم قابل مقایسه نیست
اینجا برخلاف اونجا یک دفتر کوچک با ۷ تا کارمنده در حالیکه اهواز ۱۵۰ نفر فقط در یک ساختمان کار میکردن و حدود ۱۰۰-۱۵۰ نفر هم در بخش نظارت که خارج از محیط اداره بود مشغول بودن
اینجا یک خونه کوچیکه که بازسازی شده و با پارتیشن بندی قشنگ دفتر کار شده، اینجا منو یاد خونه دوران بچگی ام میاندازه که سالن و آشپزخانه پایین بود و بقیه اتاقها و سرویس حمام دستشویی با چند تا پله طبقه بالا بود، دقیقا با همون نقشه و طراحی
تو اتاقم بوی یاس می آید ، من تنها خانوم اینجا هستم ، بنظر که بد نمیاد
دلم میخواهد اینجا تو کار خبره بشم، من عاشق کار یاد گرفتنم، قبل از ازدواج خیلی این در اون در میزدم که کار یاد بگیرم ولی الان نمیدونم چرا دیگه اون حس رو ندارم،خدایا کار و شغلم رو مایه آرامشم کن
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:35  توسط دل
|
۵ شنبه با مامانم و پدری رفتیم طالقان، منطقه ییلاقی طالقان در میان کوههای برف گیر البرز و در ۱۲۰ کیلومتری شمال غربی تهران واقع شده است. هوا فوق العاده خنک و دلنشین بود
اینم چند تا عکس http://i26.tinypic.com/neg9z4.jpg
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:39  توسط دل
|
کپی سند رو گرفتم ولی هنوز قولنامه رو بهمون ندادند ، بنگاهی میگه تا چک تون پاس نشه ، قولنامه رو هم نمیدیم ،شوهری هی از اونطرف زنگ میزنه برو بگو قولنامه اینجوری باشه اینو توش بنویسن ،برو قولنامه رو بگیر یعنی ما بدون قولنامه هیچی نداریم،اینها دزدن،پولمون رو میخورن
خدا بخیر کنه
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:16  توسط دل
|
دیشب بالاخره رفتیم یک خونه ایی رو قولنامه کردیم، با ۱۵ میلیون بالاتر از موجودیمون
آقای شوهر کلی با من دعوا کرد که از کجا میخواهی بقیه پول رو بدی،به خدا نمیدونم چطوری اینکارو کردیم ، این بنگاهی ۶-۷ نفر بودن ما را دوره کرده بودن و در یک لحظه تصمیم غلط گرفتم
دیشب تا صبح نخوابیدم و جون کندم، حالا امروز باید برم دنبال وام ، روی این خونه ۱۰ میلیون وام مسکن داره و ما دیگه وام مسکن نمیتونیم بگیریم
از طرفی موقع معامله سند واحدی که ما میخواستیم رو فروشنده نیاورده بود و ما رو سند یک واحد دیگه پول دادیم، آقای همسر میگه چرا اینکارو کردی شاید این واحد رو به ۱۰ نفر فروخته باشه ،از دیشب تا صبح نخوابیدم تا امروز اول وقت برم ببینم سندش درست هست یا نه
اینقدر در یک معامله ساده گند زدم که بیا و ببین
تاریخ محضر رو زدم ۲۵ اردیبهشت ، در حالیکه تخلیه خونه خودمون ۳ خرداد بوده
چک رو بتاریخ شنبه ۷ اردیبهشت زدم ، در حالیکه چک خودمون هم مال همون روز هست
آخه اگر شما بدونید این آژانسی ها و فروشنده چه میکردن ، اولا- از ساعت ۷.۵ تا ۱۰.۵ تو آژانس بودیم یعنی خودتون حساب کنید چقدر جنگ فرسایشی داشتیم ثانیا- این آژانسی نمیدونید چقدر رند و کلک بودند ، ۵ نفر با فروشنده ۶ نفر بودن و اصلا مهلت تصمیم گیری بهمون نمیدادند ، نتیجه اینکه هر وقت خواستید برید خونه یا چیزی معامله کنید با ۶-۷ نفر برید
ثالثا - قیمت رو به ما ۲۰ میلیون پایینتر گفته بودن و همش میگفتن ۱ میلیون دو میلیون چیه ؟ آخرش ما از بودجه ایی که در نظر گرفته بودیم ۱۵ میلیون بیشتر قولنامه کردیم
تازه فروشنده میگفت اینها اینقدر خسیس هستند پس فردا سر شارژ ما رو اذیت میکنند ، نمیگه ما ۱۵ میلیون بیشتر داریم میدیم اون ۵ میلیون پایین تر
همیشه مادرم میگفت نگو خدایا اینکارو رو برام جورش کن ، میگه بگو خدایا هر چی به صلاحم هست برام بشه ، ولی من دیشب گفتم خدایا اینکارو برام انجام بده و به صد نفر هم سفارش کردم برام دعا کنن که همین خونه بشه (حتی به مشاور آژانس های دیگه که زنگ میزدن که بگن برامون خونه پیدا کردن، به دایی ، به مادر بزرگم، به خاله ام ، نذر ،.............)
خدایا ما میخواستم خونه دار بشیم ولی نمیخوام شوهری بیفته زندان
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 8:15  توسط دل
|
دیگه داییم ، زن داییم و شوهر خاله ام رو هم بسیج کردیم برامون خونه پیدا کنند، دیشب رفتیم یک خونه ۵۸ متری تو وسک شهران دیدم،خوشم اومد گفتم بیائید صحبت کنیم گفت پارکینگ نداره
بعدش هم یک خونه دیگه دیدیم ، که از این خیلی خوشم اومد خیابان سمیه شرقی شهران، گفت این قیمت رو تو عید گذاشته نمیدونم بازم همین قیمت بـده یا نه ، تا اومدیم آژانس تعطیل شده بود که زنگ بزنه گفت امروز تا ۱۰ صبح خبرش رو میدم ، زنگ زد گفت ۳ روز پیش با همون قیمت فروخته است.
صبح رفتم بانک پاسارگاد تا اوراق مامانم را بفروشم ، من که این بانک رو برای کارهای بانکی پیشنهاد نمی کنم ، کلی با هم مشورت میکردن چکار کنند ، چطور سودش رو حساب کنند ، چطور پول بدهند ، از ساعت ۸.۴۷ تا ۱۰.۱۴ دقیقه اونجا بودم تا پول اوراق ها را پس بگیرم ،ولی لباسهای فرم که تنشون بود و مرتب بودن محیط رو خیلی دوست داشتم ، انصافا همه دخترهاش خوشگل و مرتب بودن ( قابل توجه آقایان دم بخت
)
بعدش هم امدم با مامانم رفتیم چند تا آژنس دیگه تو ستارخان و شادمان سر زدیم ، دیگه همه آژانسی ها ما رو می شناسند
دیگه نمیدونم به کجا باید سر بزنم
خدایا کمکم کن، من آدم صبوری نیستم و از این موضوع کشـــدار خسته شدم ، صبح با مامانم دعوا کردم که تقصیر تو صبح زود بلند نمیشی ، ظهر میخوابی ، وقتمون رو تلف می کنی ، اون بیچاره هم چیزی نگفت ، اینقدر ناراحت شدم اومدم تو ماشین کلی گریه کردم ، آخه اون بیچاره چه گناهی داره ، من هر جا نگه میدارم پیاده میشه میره آژانس ها سوال میکنه ، حتی بعضی جا ها من میگم نه ولش کن، شاید تو این چند روز بیش از ۲۰۰ تا آژانس رفته سوال کرده باشه
خدایا کمکم کن 

+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:53  توسط دل
|
تو رو خدا برامون دعا کنید ، به دعای تک تکـــتون نیاز دارم، تو شرایط روحی خیلی بدی قرار دارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:26  توسط دل
|
امروز صبح زود رفتم روزنامه همشهری رو گرفتم ، اومدم زنگ زدم چند تا مورد بود که زنگ زدم یا ۱۴۰ میلیون یا پارکینگ نداره یا طبقه چهارم بدون آسانسوره ، یا ۳۰ سال ساخته
صبح رفتیم تمام ستارخان ، تهران ویلا، دریان نو ، توحید ،اول رودکی ، جمالزاده به تمام آژانس ها سر زدیم
عصر هم دوباره اوممدیم خونه ببینیم که یا مستاجر نبود یا فروخته شده بود یا قیمت در عرض ۱۰ روز ۲۰ میلیون بهش اضافه شده بود و آژانس نمیدونست
و هزاران درد دیگر
عصری یک خونه ایی تو شهران دیدم که با پولمون جور در میومد ، رفتیم دیدیم از وسط سالن یک دیواری کشیده بود کرده بود اتاق خواب ، لوله های طبقه بالایی آب داده بود و تمام سقف طبله کرده بود
الان همه یاد گرفتند میان ۱ میلیون کابینت MDF میزنن بعد 20 میلیون میکشن رو قیمت خونه
ببخشید خیلی غر زدم ، میخوام بنوسم بعدا ببینم چقدر برای خونه خریدن زحمت کشیدم
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:43  توسط دل
|
مرسی دوستای خوبم که اینقدر دلداریم می دهید و مرسی که برام کامنت گذاشته بودید
امروز هم از ۱۰صبح با مامانم رفتیم دنبال خونه تا ساعت ۹ شب، ولی هیچی پیدا نکردیم ،جنت آباد، شهران، شاهین ، شهرک مبعث ، سازمان برنامه ، بلوار فردوس ، ..........
یکی بغل نیروگاه بود ، ۳ طرف خونه دکل برق فشار قوی داشت، اگر اونجا را بگیرم احتمالا سر ماه تمام موهام می ریزه
یکی ۱۰۰ واحد بود، مجتمع های ۱۶ واحدی در کنار هم ، اینقدر سر و صدا داشت که نگو نپرس
یکی اینقدر اتاق خوابش کوچک بود که نصف میز توالت از در زده بود بیرون
یکی تا آبادی (خیابان اصلی) نیم ساعت فاصله داشت و .......... تازه امروز شنیدم که دیگه وام های مسکن رو هم متوقف کردن.
کلا من کارهام از تو سنگ در می آید (یعنی به سختی ردیف میشه )،تا خواستیم خونمون رو بفروشم مشتری نبود ، تا خونمون رو فروختیم خونه ها متری ۹۰۰ هزار تومان رفت رویش ، حالا من که خونه بخرم خونه ها میشه مفت یا یک مشکلی تو اون محل پیدا میشه که خونه هاش ارزون میشه ،حالا ببینید
ترا خدا برام دعا کنید من یک خونه ایی پیدا کنم ، شوهریم از ترس اینکه خونه ایی پیدا نکنیم داره دق میکنه میگه خونه اینجا رو فروختیم اونجا هم ..........
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 21:37  توسط دل
|
بالاخره چهارشنبه خونمون رو تو اهواز به قیمت 107 میلیون به یک زوج جوان که قراره بعد از عروسی اونجا ساکن بشن فروختیم
از 5 شنبه عصر اومدم تهران دنبال خونه مگه خونه پیدا میشه ، خونه کوچک پیچ در پیچ ته تهران 120 میلیون تومان، فکر نکنید 200 متر خونه، نه فقط 58 متر خونه ۵ سال ساخت
اصلا با 125 میلیون هیچ آژانسی خونه نداره و کلی مسخرمون هم میکنند ،بازم قبل از عید کمی بهتر بود چند تا خونه نوساز بردنمون ، ولی حالا چی ؟
آخه چرا وضعیت خونه تو تهران اینقدر بی سرو سامانه
خونه ایی که قبل از عید متری 1.800 بود الان شده متری 2،700 ، خدایا من فقط یک خونه نقلی کوچیک میخواهم که توش آرامش داشته باشم
یک خونه ایی هم دوست شوهر خالم داره که اون هم 70 متر ولی اصلاً اصلاً باب دل من نیست ، 5 ساله است بر اتوبان نیایش میگه 130 میلیون، اونم دختر دائیم و پسر خالم پیله کردن که برن ببینند و بخرن ، خوب معلومه که شوهر خالم برای اونها جورش میکنه
یعنی 130 میلیون پول کمی هست ؟ این یعنی برابر با حقوق 130 ماه یا بعبارتی 11 سال کارکردم.
خدایا مثل همیشه کمکم کن
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:29  توسط دل
|
هميشه جمعه شب وقتي دارم مانتو و شلوار اداره ام را اطو ميكنم ، حس اينو دارم كه فردا اول مهر يا ميخواهم فردا برم مدرسه ، نميدونم چرا حاضر شدن براي شنبه صبح، اين حالت را برام تداعي ميكند
-----------------------------------------------------------------------------------
پ.ن : من ناراحت اطو کردن نیستم
منو یاد نظم و ترتیب دوران مدرسه رفتن میاندازه
شب کتاب و دفتر اون درس رو از روی برنامه هفتگی که بهمون مدرسه داده بود بر میداشتم میگذاشتم تو کیفم برای فردا صبح حاضر باشه
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:11  توسط دل
|
روز يكم
نهار خونه مادر بزرگم دعوت داشتيم به من يك گوشواره خيلي خوشگل و به شوهري يك پيراهني دادند ، بعدش خونه دختر عمه ام براي نوعيد ، دوباره شام خونه مادر بزرگ، دايي كوچيكه هم شب شام اومده بودن ، اين داييم يك پسري داره كه 4-5 سالش به داييم ميگفت من ميخواهم با اين عروسي كنم ،به من ميگفت برات تفنگ ميخرم با يك عالمه پول ميارم ،(در شهر به ما پيشنهاداتي شد)
روز دوم
خونه عمو كوچيكه چون نو عيد داشتند ، عصري هم چند تا جايي ديگه
روز سوم
صبح رفتيم كمي خريد ،عصر ديد و بازديد عيد ، خونه خاله بزرگه،اينجا هم يك آجيل خوري خوشگل با كاسه هاش كادو گرفتم ، تازه فردا هم نهار دعوت شديم
روز چهارم
نهار خونه خاله، عصري خونه پسر خاله و دختر خاله مادرم
روز پنجم
صبح خونه عمه ام و عمويم و عصر هم عيد ديدني خونه داييم كرج اونجا هم يك سرويس قهوه خوري كادو گرفتم شب هم خونه دايي كوچيكه
روز ششم
صبح گشتي در بازار تهران و شب پرواز بسمت اهواز ، ساعت 12.5 يا 1 شب بود رسيديم اهواز ولي انگار تو شهر همه جا عروسي بود ،همه ماشينها صداي ضبط ها بلند و چه شور و حالي داشتند، آدم دلش شاد ميشد، يكي آهنگ بندري يكي عربي يكي ايراني ......
روز هفتم
شوهري و برادر كوچيكه رفتند سد دز هم براي ماهيگيري و هم براي ماموريت ، جالب كه يك دونه ماهي هم نگرفته بودن ولي سد دز فوق العاده قشنگه ، اين سد در فاصله 25 كيلومتري انديمشك بر روي رودخانه دز احداث شده است
بقيه بهمراه عكسهايش در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 21:43  توسط دل
|
28 اسفند
امروز كسي درست و حسابي كار نميكرد ولي خوب شركت هم روش نميشد تعطيل كنه ، من از ساعت 12.5 مرخصي گرفتم اومدم خونه آخه كارام رو نكرده بودم ، شوهري زودتر از من اومده بود خونه
امشب كه شب چهارشنبه سوري ميشد هيچ خبري نبود ، ميگفتن بخاطر اينه كه پليس اجازه نمي ده كسي بياد تو خيابانها، برادر كوچيكه هم ميگفت تهران هم خيلي شلوغ نبود
ساعت 11.59 دقيقه پرواز داشتيم تهران ،دقت رو داريد 59 دقيقه ، آخه يكي نيست بگه شما كه هميشه نيم ساعت تاخير داريد اين 59 دقيقه چيه ، ولي خداييش سر دقيقه حركت كرد ، رسيديم تهران 1 – 1.5 بود ما رو برده بودن ترمينال 2 كه قبلا مخصوص پرواز هاي خارجي بود ،آخه ايران اير ديگه پرواز هايش از اون ترمينال هست ،پدرم هم اومده بود ترمينال داخلي قديم دنبال ما، ما هم با پاي پياده از اين ترمينال به اون ترمينال رفتيم،تا رسيديم خونه و خوابيديم فكر كنم ساعت 3 صبح شده بود
29 اسفند
صبح بلند شديم ، صبحانه خورديم ، ميخواستيم بريم بيرون ، كه ديدم مشكل اين پيش اومده كه بايد لوستر رو بطور آويزون از سقف تمييز كنيم يا بياريم پايين من هم براي ختم اين جريان آستينها رو بالا زدم و رفتم بالاي چهار پايه و لوستر ها رو تمييز كردم ، شوهري با بابام رفتم تا خريد ميوه نوروزي را انجام بدهند
هنوز شوهري و بابام بر نگشته بودن ولي كار من تمام شده بود با مامانم رفتيم بيرون مغازه ها رو كمي نگاه كنيم آخه من دنبال آجيل خوري و ميوه خوري يك شكل مي گشتم و مامانم هم ميخواست براي شوهري عيدي چيزي بخره ،آخرش مامانم براي خودش از اين رنده هاي چند كاره خريد و برگشتيم خونه ، بعد از نهار كمي خوابيديم بعد با شوهري دوتايي رفتيم خريد و عيدي خريدن، تا ساعت 1 شب بيرون بوديم
طبق رسم شب عيد ،مامان هم برامون سبزي پلو با ماهي سفيد بهمراه يك سبزي كوكويي كه با تخم ماهي درست ميشه پخته بود ،چشمتون روز بد نبينه شب عيدي ،تيغ ماهي گير كرد تو گلويم داشتم خفه ميشدم ،تا صبح جون كندم ،صبح بابام بيدار شد نماز بخونه ، بهش گفتم حالم خيلي بده منو ببر بيمارستان، با بابام و شوهري راه افتاديم رفتيم بيمارستان سجاد، خانم پرستار خواب آلوده اي اونجا كشيك بود گفت نه ما دستگاهش رو نداريم برويد بيمارستان امير اعلم كه تخصصي گوش و حلق و بيني تو خيابون سعدي ،ساعت 7 صبح بود و ساعت 9.15 هم سال تحويل ميشد ،اصلا نمي خواستم توي سال تحويل بيمارستان باشيم، تند تند ازم عكس گرفتن و خانم دكتر معاينه كرد گفت نه تيغ گير نكرده ولي زخم شده ، نبايد تا 2 روز به هيچ وجه غير از مايعات بخوري وگرنه خوب نميشي ، بدو برگشتيم خونه ، و براي تحويل سال حاضر شديم.
سال كه تحويل شد همه كنار هم جلوي تلويزيون نشسته بوديم ، من و مامان و رامين و شوهري همگي روي يك مبل راحتي نشسته بوديم ، مـــاچ مــاچ هاي عيد رو كرديم و بابام هم طبق معمول هر سال سريع عيدي هامون رو با مــاچ بهمون داد
من يك دامن كوتاه بنفش خيلي خوشگل، ماهي تابه بزرگ و پول ،شوهري پول و يك سكه و از اين خودكار هاي European
چند تا عكس گرفتيم ، من دارويم رو خوردم و همون روي مبل خوابيدم كمي بهتر شدم ،بعد حاضر شديم راه افتاديم بسمت خونه مادر بزرگ براي نهار
امسال عيد كمي با سالهاي قبل برام متفاوت بود ، همش مهموني دعوتمون ميكردن،كلي عيدي و كادو
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:14  توسط دل
|
امسال عید خیلی خوبی بود ... با اینکه شب عيد يك تيغ ماهي كارمان را بيمارستان كشاند و تا 2 ساعت قبل از سال تحويل در بيمارستان بوديم ولي از لحظه تحويل سال، سال خوبی بود ... اول اینکه تعطیلیا حسابی یاری کرد که يك استراحت خوبي بكنيم ... دوم اینکه یه عالمه جا برای عید دیدنی رفتن داشتیم و کلی هم مراسم پاگشا و عيدي و كادو گرفتن به راه بود .. سوم اينكه چندين شهر ديگه را تو خوزستان ديديم
شرح ماوقع را با عكس برايتان خوام گذاشت
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:19  توسط دل
|
يك كم ديره ولي خوب جالبه اين عكسها رو هم ببينيد، شما ميدونستيد خارج از ايران براي شب عيد easter تخم مرغ رنگي درست ميكنند
نمي دونم اونا از فرهنگ ما دزديدن يا ما از اونا ( اينم 6 تا عكس از فرهنگ تخم مرغ رنگ كني)
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 8:52  توسط دل
|
ديشب هم رفتيم يكسري عيدي ديگه خريديم براي بچه سرايدارمون ،براي برادر كوچيكه ،سه تا ماهي شوريده هم خريديم ، بعد رفتيم به مادرشوهرم يك سري زديم
رسيديم خونه ساعت 10 بود ماهي ها را شستم تا 11.5 هم نشستم كادوپيچ كردن كادوها
هنوز براي پدرم ،پدرشوهرم و خواهرزاده و برادرزاده ها شوهري و خواهر شوهر وسطي چيزي نخريدم
اينم عكس كادوپيچي هام
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:9  توسط دل
|
چقدر اسفند 86 طولاني و كشــــــــــــــدار شده ،اصلا تموم نميشه
پارسال اين موقع داشتيم جهازم رو ميفرستاديم اهواز، خونمون ديدني بود، بازارچه ايي شده بود ، جاي پا گذاشتن نبود ،اتاق خودم كه تا سقف پر بود ،فقط يك جاي اندكي براي خوابيدن، تازه از سقف هم لباس عروس آويزون بود ،چون خياطي كه لباسم رو دوخته بود گفتش بايد بيايي لباست رو ببري ما از 25- 26 اسفند تعطيل ميكنيم
يك آشنايي داريم كه تو كار لوازم برقي سررشته داره و تمام وسايل برقي ام رو اون برام خريده ، بهش گفته بوديم بگذار تمام وسايل برقي را همه با هم روز آخر بيار ،بيچاره ميرفت لباسشويي و ظرفشويي مياورد ،بعد مبل ، ميز نهارخوري،ميز تلويزيون ، بعد ماكروفر، آبميوه گيري، چرخ گوشت ، جاروبرقي ،..... همه رو هم ميريخت تو پاركينگ خونمون، ساعت 9.5 شب ديگه كاميون اومد همه وسايل رو برد ،باورتون نميشه اين كارگرهاي باربري چطور اسباب اثاثيه رو ميبردن ،يك كارتني بود كه من تمام كتابهام رو ريخته بودم توش، اين كارتون رو منو ، بابام و برادر كوچيكه سه تا ميكشيديم تا دم در بياريم(حتي نمي تونستيم بلند كنيم) بعد يكي از اين كارگرها اومد اينو گذاشت پشتش،بعد ميگفت خانوم اون كارتون چيني ها رو هم بذار روش ،ظرف 15دقيقه همه چيزو رو بردن و چيدن تو ماشين، ولي چيدنشون خيلي بد بود تمام ميزها و مبل ها تا رسيده بودن اهواز لبشون پريده بود
خودم و مامانم قرار بود 28 بريم اهواز براي چيدن جهازم و روز دوم عيد برگرديم، پارسال بابايي و برادر كوچيكه بيچاره ها موقع سال تحويل تنها بودن
28 كه اومدم اهواز اولين باري بود كه اهواز رو مي ديدم ، شهر بد نبود،يكراست رفتيم خونه مادرشوهر ، اولين بار بود خواهرشوهر، برادر شوهر، خواهرزاده و برادر زاده هاي شوهر و جاري ام رو مي ديدم ، فردا صبحش هم رفتيم خونه خودمون براي چيدن وسايل (منو، مامانم، مادر شوهر، خواهر شوهر بزرگم ،شوهري و پدر شوهرم هم كارهاي دريل كاري رو انجام ميداد)
روز دوم عيد وقتي داشتيم برميگشتيم ديدم هيچ كـــس تو فرودگاه نيست ،گفتم چطور ما كه پرواز داريم ولي هيچ كسي نيومده،،حداقل بايد 40-50 نفري باشن ، كارت پرواز گرفتيم رفتيم تو سالن ترانزيت ، تازه شديم 4-5 نفر ،آخرش موقع سوار شدن هواپيما ديديم فقط 5 نفر تو يك هواپيما به اين بزرگي هستيم ،هواپيما اختصاصي برامون گذاشته بودن
حالا امسال آبينه و هانيه عروسي كردن، كلي براشون ذوق كردم،براتون عزيزانم از خدا بهترينها رو آرزو مي كنم
فكر نكنم تا بعد از تعطيلات بيايد و بنويسيد.
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 8:53  توسط دل
|
ديروز از سركار يك راست رفتيم تعميرگاه ، ماشين رو بديم سرويس كنند و چون آقاي همسر رانندگي نمي كنند ، من مجبورم همه جا باهاش برم تعميرگاه، خريد ، اين خيلي بده ، نميدونم چكارش كنم ، گواهينامه داره ولي رانندگيش افتضاحه ،يكبار پشت فرمون نشست من دلم تو دستم بود ،بعد داشت از يك خيابون خلوط مي پيچيد توي خيابون اصلي، اشتباهي پيچيد سمت چپ يعني همون طرفي كه ماشينها مي آيند. مردم و زنده شدم ،ماشين خورد به يك 206 اون چيزيش نشد ولي چراغ ماشينمون شكست ،خودش خيلي ناراحت شده بود و ترسيده بود ولي ديگه نمي شينه پشت فرمون ،اعتماد به نفسش تو رانندگي خيلي كمه ،بهش ميگم بيا برو از اول كلاس تعليم رانندگي، ميگه نه از تصادف خيلي مي ترسم ،نميدونم چكارش كنم؟
امسال اولين سالي هست كه من براي عيد اينقدر عيدي خريدم (يم)
دو تا پسر خواهر شوهر ، دو تا دختر برادر شوه ، بردارم ،پدر ، پدر شوهر، مادر ، مادر شوهر، سه تا خواهر شوهر
ديشب رفتيم سري دوم عيدي ها رو خريديم ، 3 تا خرد كن كوچك كه براي هديه دادن بسيار خوبه و كارايي بالايي داره من خودم از اين 20 و چند كاره هاي بزرگ هم دارم ولي اين كوچولوها راحتتر و بهتر هست، مامانم قبلاً داشت حدود 7-8 سالي ولي امسال خراب شد ( حالا عكسش رو براتون ميذارم) يكي براي خواهر شوهر بزرگم ،يكي هم براي مامانم و يكي هم براي خودم،قيمتش هم به نسبت كاراييش خيلي خوبه
يك اطو براي مادر شوهرم
يك اطوي مو براي خواهر شوهر كوچيكه
براي بچه ها هم از آلمان 4 تا مسواك برقي (البته با باطري) خريدم اونجا 3.5 يورو خريدم ،تهران و اينجا دست دستفروش ها ميفروشن 1000 -1500 تومان ، حالا بايد يك چيز ديگه هم بگيرم در كنارش
دو تاشلوار مشكي براي خودم خريدم (فكر كنم به خودم بيشتر از همه رسيده باشم)
بعد از اينهمه كار اومديم بازار صدف كمي ميوه خريديم و حدوداً ساعت 10.5 شب برگشتيم خونه،داشتم از خستگي ميمردم،حالا بايد براي فردام نهار هم درست ميكردم ، با خودم گفتم فردا صبح زود بلند ميشم و با گوشت ماكاراني كه دارم اسنك درست ميكنم
صبح هم دير بلند شدم و تا رفتم حمام اومدم دير شده بود تصميم گرفتم همون ماكاراني پريشب رو بيارم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 8:12  توسط دل
|
4شنبه عزيزم خونه بود (يعني ماموريت بود) منم از حسودي داشتم مي تركيدم منم از ساعت 12.5 مرخصي گرفتم كه نهار بخوريم بعد با هم بريم خريد درماني
ساعت 4.5 رفتيم مركز خريد مركزي، كلي نگاه كردم ولي چيزي نخريدم، بعدش هم رفتيم نمايشگاه ، از نمايشگاه 3 تا ســاك براي لباسهاي ريز و جورابها خريديم (دوتا قرمز ، يك آبي )
5 شنبه از صبح تا ظهر فقط در حال جمع آوري و رفت و روب خونه بودم فقط 5 سري از صبح تا ظهر لباس ريختم تو ماشين لباسشويي ، نهار هم 4 تا همبرگر سرخ كردم با نان و سالاد فراوان نوش جان كرديم، ساعت 4 بليط داشتيم براي تهران، بالاخره بعد از يكسال قرار بود برويم عكاسي عكسهاي عروسيمون رو تحويل يگيريم
من گير داده بودم كه مي خوام بوتاكس بزنم ولي عزيزم شديدا مخالفه ، منم به دو تا از دوستامون كه پزشك هستند زنگ زدم ولي هيچكدوم تو تعطيلات نبودن ، حالا اگر كسي تو اهواز دكتر خيلي خوب براي تزريق بوتاكس سراغ داره بهم بگه
ساعت 6 بود رسيديم خونمون ، در يك حركت محيرالعقول صاحب يك شلوارك ويبره حرارتيsauna belt شدم،از توي يك مجله به آقاي همسر عكسش رو نشون دادم گفتم از اين كمربند ها برام ميخري ،اونم گفت زنگ بزن برات بيارن بعنوان عيديت، ديگه ما رفتيم خريد يك كيف خوشگل خريدم بعد 2 دل شدم كه خودم بردارم يا عيدي بدم به خواهر آقاي همسر ، ولي آخرش خودم برداشتم ،يك روسري با يك deodurant هم خريدم
اومديم خونه ساعت 10.5 شده بود ولي هنوز كمربنده رو نياورده بودن ساعت 11.45 شب بود ديدم زنگ زدن و پيك برام كمربنده رو آورد منم تا 12.5 باهاش ور رفتم و ازش استفاده كردم نميدونم چقدر مثمر ثمر باشه ، تا حالا هيچ كدومتون از اين كمربندها استفاده كرديد؟ مفيد بوده يا نه؟
جمعه هم از صبح رفتيم پيش عكاسمون كه عكس ها و فيلم هاي عروسي رو تحويل بگيريم ،آلبوم ديجيتالمون فوق العاده شده بود ( خودمون همه طرح هاش رو داده بوديم ،آخه من حدود 600 تا عكس دانلود كرده بودم و بهش گفتم كه از اين عكس ها ميخواهم) ولي عكسهاي 20*25 و 13*18 اصلا خوب نبود ،يك قاب 100*70 هم برامون زده بود كه به نظر من خوب نبود ولي همه ميگفتن خيلي قشنگ و شيك شده ، فيلم ها رو هم بهمون نداد گفت حاضر نشده
پدر ما رو اين عكاس در آورده تا حالا 10-15 بار رفتيم پيشش ، قراردادمون تا 5 ماه بود كه اگر تاخير داشت جريمه هم بايد بهمون ميداد ولي جمعه يك صورتحسابي برامون در اورد كه ما 80 هزار تومان بدهكار شديم تا حالا 1.5 ميليون تومن پامون تمام شده
اومديم خونه يك زرشك پلو با مرغ خوشمزه دستپخت مامان جان نوش جان كرديم يك قيلوله حسابي هم رفتيم بعداز ظهر رفتيم ، ميدان فاطمي يك مانتو براي سر كارم خريدم بعد با مترو رفتيم باغ سپهسالار تا كيف . كفش بخرم، ولي ديديم كفش كه من دو ماه پيش 14 تومان خريده بودم الان 24 تومن قيمت زده بود .اومديم كوچه برلن ، يك بلوز خيلي خوشگل براي عيدم خريدم ، دو تا تي شرت و يك عينك آفتابي ، لباس ... و آقاي همسر هم aftershave خريدن
شنبه تا ظهر جايي نرفتيم ، ساعت 12 با مامانم و آقاي همسر رفتيم ميدان منيريه تا براي مادر جان يك تردميل بخريم، چند تا جا ديديم حالا يك اش رو بايد انتخاب كنيم ، اگر كسي هم در اين مورد تخصص داره لطفا يك مارك خوب تا 750 هزار تومان برام بنويسه
اومديم خونه قرمه سبزي داشتيم خورديم كمي خوابيديم بعد هم پدر جان ما رو گذاشت فرودگاه تا برگرديم سر خونه زندگيمون
هواپيما اين بار سر ساعت حتي يك دقيقه زودتر هم پرواز كرد ، يك بچه 5 ماهه كنارمون بود كه از اول تا 5 دقيقه به آخر پرواز رو گريه كرد يك كم من يك كم آقاي همسر يك كم مسافرهاي كناري يك كم مسافراي پشتي ، نگه اش داشتن ، كلا يك دور تو هواپيما زد ، آقاي همسر با كلي ادا آرومش كرد بعد من داشتم ميخندوندمش سرش رو زدم به سر آقاي همسر دوباره گريه كرد، عزيزم مي گفت بهتر تو بچه دار نشي چون بچمون يا خل ميش يا ديوونه با اين بچه داري تو
تا رسيديم خونه، مادر آقاي همسر برامون مقدار متنابهي شله زرد نذري آورد و رفت
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 9:45  توسط دل
|
دلم هواي تازه مي خواد ، دلم بهار رو ميخواد ، از سال كهنه خسته شدم
من از بچگي هيچ سالي ديد و بازديد عيد رو دوست نداشتم ، هيچوقت !!!! ولي امسال دلم مي خواد برم همه فاميل رو ببينم دلم براي همه فاميل تنگ شده ، انگار فاصله مكاني كه دورتر ميشه آدم دوري رو بيشتر احساس ميكنه
دلم مي خواست امسال همه مي آمدن خونمون عيد ديدني،دلم مي خواست براي خونه جديدمون هفت سين بذارم ،دلم مي خواست شيريني و آجيل بخرم براي سال نو ، دلم مي خواست توي خونه جديد براي سالگرد عروسيمون جشن بگيرم و همه جوونهاي فاميل رو دعوت كنم ،حيف كه خونمون فروش نرفت تا تهران بتونيم خونه ايي بخريم ، عزيزم ميگه عيب نداره سال ديگه، ولي من همه اينها را براي امسال مي خواستم ديگه سال ديگه هيچ ارزشي برام نخواهد داشت
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 9:36  توسط دل
|
امروز به كشفيات تازه ايي رسيدم ، تو شركتمون مردهايي كه خانوم هاشون تحصيلكرده و با موقعيت اجتماعي بهتري هستند، رفتارهاشون نسبت به مردهايي كه خانوم هاشون خانه دار هستند بهتر است. مثلا با صداي بلند سلام مي كنند، جلوي پات بلند ميشن، حرف هاي چرت پرت كه بقيه بعنوان شوخي هاي بيمزه ميزنند نمي گويند و .......
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 8:46  توسط دل
|